الشيخ عباس القمي

143

يازده رساله ( فارسى )

بِراجٍ غَيْرَ رِضْوانِكَ » فَشَغَلَنِي الصَّوْتُ وَ اقْتَفَيْتُ الْاثَرَفَاذا هُوَ عَلِىُّ بْنُ ابي طالِبٍ عليه السلام بِعَيْنِه ، فَاسْتَتَرْتُ لَهُ وَ اخْمَلْتُ الْحَرَكَةَ ، فَرَكَعَ رَكَعاتٍ مِنْ جَوْفِ اللَّيْلِ الْغابِرِ ثُمَّ فَرَغَ الَى الدُّعاءِ وَ الْبُكاءِ وَ الْبَثِّ وَ الشَّكوى ، فَكانَ مِمّا بِهِ اللّهَ ناجى انْ قالَ : « الهى افَكِّرُ في عَفْوِكَ فَتَهُونُ عَلَيَّ خَطيئَتي ثُمَّ اذْكُرُ الْعَظيمَ مِنْ اخْذِكَ فَتَعْظُمُ عَلَيَّ بَلِيَّتى » ثُمَّ قالَ « آهْ انْ انَا قَرَأْتُ فِى الصُّحُفِ سَيَّئَةً انَا ناسيها وَ أَنْتَ مُحْصيها فَتَقُولُ خُذُوهُ فَيالَهُ مِنْ مَأْخُوذٍ لا تُنْجيهِ عَشيرَتُهُ وَ لا تَنْفَعُهُ قَبيلَتُهُ يَرْحَمُهُ الْمَلَأُ اذا اذِنَ فيهِ بِالنِّداءِ » . ثمَّ قالَ : « آهْ مِنْ نارٍ تَنْضِجُ الاكبادَ وَالْكُلى ! آهْ مِنْ نارٍ نَزّاعَةٍ لِلشَّوى ! آهْ مِنْ غَمْرَةٍ من لَهَباتٍ كَظى » . ثُمَّ قالَ انْعَمَ فِي الْبُكاءِ فَلَمْ اسْمَعْ لَهُ حِسّاً وَلا حَرَكَةً فَقُلْتُ غَلَبَ عَلَيْهِ النَّوْمُ لِطُولِ السَّهَرِ ، اوقِظُهُ لِصَلوةِ الْفَجْرِ ، قالَ فَاتَيْتُهُ فَاذا هُوَ كَالْخَشَبَةِ الْمُلْقْاةِ فَحَرَّكْتُهُ فَلَمْ يَتَحَرّكْ وَ زَوَيْتُهُ فَلَمْ يَنْزَوِ ، فَقلتُ انّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعونَ ماتَ وَاللّهِ عَليُّ بنُ ابي طالبٍ ! قالَ فَاتَيْتُ مَنْزِلَهُ مُبادِراً انْعاهُ الَيهِم ، فَقالَت فاطمَةُ عليها السلام يا ابا الدَّرداءِ ما كانَ مِنْ شَأْنِه وَمِنْ قِصَّتِه ؟ فَاخبَرتُهَا الخَبَرَ فَقالَت : هِيَ وَ اللّهِ يا ابَا الدَّرداءِ الغَشيَةُ الَّتي يَأخُذُهُ مِن خَشيَةِ اللّهِ ثُمَّ اتَوهُ بِماءٍ فَنَضَحُوهُ عَلى وَجهِه فَافَاقَ وَ نَظَرَ الَيَّ وَ انَا ابْكي ، فَقَالَ : مِمَّ بُكاءُكَ يا ابا الدَّرْداءِ ؟ فَقُلتُ مِمَّا اراهُ تُنزِلُهُ بِنَفسِكَ ، فَقالَ : يا ابَا الدَّرداءِ [ كَيفَ ] لَو رَأيتَني وَ دُعِيَ بى الَى الحِسابِ وَ ايقَنَ اهلُ الجَرائِم بِالعَذابِ وَ احتَوَشَتْني مَلئِكَةٌ غِلاظٌ وَ زَبانِيَةٌ فِظاظٌ فَوَقَفتُ بَينَ يَدَيِ المَلِكِ الجَبّارِ قَد اسلَمَنِي الاحِبّاءُ وَ رَحِمَني اهلُ الدُّنْيا ، لَكُنتَ اشَدَّ رَحمَةً بَينَ يَدَيْ مَن لاتَخْفى عَلَيهِ خافِيَةٌ . فَقالَ ابُو الدَّرداءِ فَوَ اللّهِ ما رَأَيتُ ذلِكَ لِاحَدٍ مِن اصحابِ رَسُولِ اللّه . « 1 »

--> ( 1 ) ( . ترجمه : و در روايت ابى الدرداء - آمده است كه گفت : على بن ابى طالب عليه السلام را در يكى از باغهاى اطراف مدينه مشاهده كردم كه از دوستان و همراه كنار گرفت و در انبوه درختان نخل از نظرها پنهان شد و او را گم كردم و از او دور افتادم و پيش خود گفتم به خانه بازگشته است ، ولى ناگهان صدايى غمگين و نوائى اندوهمند شنيدم كه مىگفت : « خدايا چه بسيار كار زشتى كه بردبارى فرمودى و با كيفر و انتقامت تلافى نكردى ، و چه بسيار جرم و گناهى كه بزرگوارى نمودى و به كرم خود آن را فاش نساختى ؛ خدايا اگر عمرى دراز به نافرمانى تو گذرانده‌ام و گناهم در نامه اعمال بزرگ است ولى من به غير آمرزش تو دل نبسته‌ام و به جز رضا و خشنودى تو اميدى ندارم » . اين صدا مرا به خود مشغول كرد و دنبال آن رفتم و ناگهان ديدم او خود على بى ابى طالب عليه السلام است ؛ خود را از او پنهان داشتم و بىحركت ماندم كه متوجه آمدن من نشود ، آنگاه در دل شب تاريك چند ركعت نماز خواند ، سپس به دعا و گريه و راز و نياز پرداخت ، و از جمله در مناجات خود با خدا مىگفت : « خدايا در عفو تو مىانديشم و خطايم بر من آسان مىشود ، آنگاه سنگينى عقوبت تو را به ياد مىآورم و گرفتاريم بر من بزرگ مىشود . » سپس گفت : « آه اگر در نامه‌هاى عمل ، گناهى را بخوانم كه من فراموش كرده و تو به شمار آورده باشى و بفرمائى او را بگيرد ؛ واى بر چنين گرفتارى كه بستگانش نمىتوانند او را نجات دهند و طايفه‌اش براى او فايده‌اى ندارند و هنگامى كه فراخوانده شود همه بر او ترحم و رقت مىكنند » . سپس گفت : « آه از آتشى كه جگرها و قلوه‌ها را مىپزد ! آه از آتشى كه پوست سر را مىكند ! آه از درد و رنج شعله‌هاى آتش » . آنگاه به شدّت گريست و ديگر صدائى و حركتى از او نيافتم ، پيش خود گفتم از كثرت بيدارى خواب بر او چيره شده است ، او را براى نماز صبح بيدار كنم . مىگويد : نزد او آمدم و مشاهده كردم همچون چوب خشكى افتاده است ، او راتكان دادم و حركتى نكرد ، واو كشاندم و كشيده نشد ؛ پيش خودگفتم انّا لله و انّا اليه راجعون ، به خدا سوگند على بن ابى طالب از دنيا رفته است ! مىگويد : به خانه او رفتم كه خبر فوت او را به اهل خانه بدهم ، فاطمه عليها السلام فرمود : اى ابودرداء ، حال ، قضيه او چيست ؟ و من ماجرا را باز گفتم ، فرمود : به خدا سوگند اى ابودرداء آنچه تو ديده‌اى غش و بيهوشى است كه از خوف خدا عارض او مىشود . آنگاه آب بردند و بر صورت او پاشيدند و به هوش آمد و به من نگاه كرد و من گريه مىكردم ، فرمود : چرا گريه مىكنى اى ابودرداء ؟ عرض كردم : براى آنچه مىبينم بر سر خود مىآورى ! فرمود : اى ابودرداء ، اگر مرا وقتى كه براى حسابرسى فرا خوانده شوم در صحنه‌اى كه گناهكاران به عذاب يقين مىكنند و فرشتگان خشن و عذاب سخت دوزخ مرا در ميان گيرند و در پيشگاه خداى جبّار بايستم در حالى كه دوستان مرا رها كرده و اهل دنيا بر من رقّت مىكنند ، در آن هنگام در حضور پروردگارى كه هيچ چيز از او پنهان نيست به حال من بيشتر ترحّم و رقّت خواهى كرد . ابودرداء مىگويد : به خدا سوگند در هيچ‌يك از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين حالى را نديده‌ام . ) بحارالانوار ( ، ج 41 ، ص 11 به نقل از ) امالى ( شيخ صدوق . )